داستانک


دخترایرونی

من است ثابت کن که خانه ی توست

حال هیچ حیوانی را آزار نداده است و غذایش

 

 

آب و عسل است و ساعت خود را به عبادت و

نماز می گذراند خرگوش نیز قبول کرد که نزد گربه

 

روند هر دو به راه افتادند و پیش گربه رفتند

زمانی که به گربه رسیدند ناگاه گربه بلند شد

وشروع به نماز خواندن کرد هر دوی آنها از

دیدن چنین صحنه ای شگفت زده شدند وقتی

 

گربه نمازش تمام شد آنها داستان خود

را بیان کردند . گربه گفت سن من بالا رفته

و صدای شما را درست نمی شنوم لطفا

نزدیک تر بیایید و داستان خود را دوباره بیان کنید آنها

 

نزدیک تر رفتند و داستان خودرا بیان

کردند گربه شروع به نصیحت آنها کرد

که هر چه در این دنیاست از آن ملک واملاک

امانتی است و از آن ما نیست و روزی

باید آنها را ترک کنیم و از این دنیا برویم .

در دنیا شما باید خود عدالت داشته باشید

و به کارهای نیک بپردازید و از خودنام نیک

به یادگار بگذارید گربه آنقدر گفت و نصیحت

کرد که کبک و خرگوش با او الفت گرفتند و به

او نزدیک تر شدند . گربه نیز در یک

چشم به هم زدن پرید و هر دوی آنها را کشت.

 

 

ای کبک خرامان که می روی به ناز

                                   غره مشو ،گربه ی عابد نماز کرد

 

 


نظرات شما عزیزان:

ایوب
ساعت16:25---12 آبان 1390
salam man linket kardam to ham mano link kon

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





نوشته شده در 12 / 8 / 1390برچسب:,ساعت 11:4 توسط افسانه| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب میهن بلاگ - قالب وبلاگ